با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریه و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .
پستهای مرتبط
- عجله نکن
- مرگ مانع شما!
- درستکار
- گل فروش...
- کمک خدا
- هرگز زود قضاوت نکن
- نجیب ترین بانوی برهنه
- کفشهای طلایی
- عشق همیشگی
- نان سوخته
دیدگاه ها